خواستن و دانستن و توانستن
۱۳۹۲/۱۰/۰۵
تحول معنوی نویسنده‌ای جوان در «خواهیم دید»
۱۳۹۲/۱۰/۰۵

1278568124_01

خیلی وقت است که به خیلی چیزها فکر میکنم و خیلی وقت است که خیلی چیزها شکلشان عوض شده است،مانند آیین عشق بازی دنیا که عوض شده است همانطور که یوسف و زلیخا عوض شده است و من به دنبال آنم که در دنیای تغییر تنها چیز بی تغییر فقط تنهایی است و تنها به دنیا آمده ایم که در نهایت تنها برویم و امان از تنهایی تنهای تنها که هر چه میگذرد عمیق تر میشود و این نوشته های ناتمام هم نمیتواند عمقش را بجوید که تا کی ادامه خواهد یافت.
فرسنگها از جاده اش بیرون زده ام و اما جاده مرا میخواند تا دوباره همچون رنگوی رنگی نقش آخرین ناجی را در دریای عطوفت بازی کنم و چه تلخ که سرانجامش از پیش معلوم و انتهایش ملموس.
پس تا آخرین لحظه اش خوشحال باش به درایت

2 Comments

  1. گمنام گفت:

    دیدن حرفای شما فقط داغ دل تنهاییه یه ادم تنها روبیشترمیکنه واینکه این دنیا واقعا بیرنگه بیرنگه بیرنگه این دنیا احساسش گم شده

  2. کنجد گفت:

    پس از آفرینش آدم
    خدا گفت به او: نازنینم آدم،
    با تو رازی دارم ، اندکی پیشتر آی.
    آدم آرام و نجیب آمد پیش
    زیر چشمی به خدا می نگریست
    محو لبخند غم آلود خدا
    دلش انگار گریست.
    “نازنینم آدم
    ( قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید )
    یاد من باش که بس تنهایم”
    بغض آدم ترکید ،گونه هایش لرزید،
    و به خدا گفت:
    من به اندازه ی…
    من به اندازه ی گلهای بهشت … نه…
    به اندازه عرش… نه… نه
    من به اندازه ی تنهاییت ای هستی من
    دوستدارت هستم.
    آدم کوله اش را برداشت.
    خسته و سخت قدم بر می داشت،
    راهی ظلمت پر شور زمین.
    طفلکی بنده غمگین ، آدم
    در میان لحظه ی جانکاه هبوط ،
    زیر لبهای خدا باز شنید که گفت:
    نازنینم آدم، نه به اندازه ی تنهایی من
    نه به اندازه ی عرش،
    نه به اندازه ی گلهای بهشت
    که به اندازه یک دانه گندم فقط یادم باش.
    نازنینم آدم، نبری از یادم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.